آیا بوم بابا مقدس ترین بوم دنیا بود؟
توی مسیر تهران قزوین بودم که "بیست سالگی" را نوشتم. صندوق عقبمان نه سیر ترشی و سرکه و قرمه سبزی کنسرو شده داشتیم برای فامیل های نداشته ی قزوینیمان، نه یک دوچرخه ی کهنه ی تسمه در رفته که بابا عادت داشته باشد صبح ها از آن دهات خوش آب و هوای اطراف قزوین برود تا شهر و نان و تخم مرغ صبحانه بخرد، بگذارد روی این سبد سوراخ سوراخ جلوی دوچرخه_که وقتی بچه بودم مرا تویش جا می کرد و می چرخاند دور دهات_ و پا بزند تا خود خانه ی مادربزرگ مهربان نداشته ام. مادربزرگِ نداشته ام هم نه...مادربزرگِ مهربانِ نداشته ام. گاهی صفت ها مهم تر از آنچه به نظر می آیند هستند.
بله. می گفتم. توی صندوق عقبمان ما، نه جعبه ی آچار داشتیم، نه لاستیک زاپاس، نه زنجیر چرخ.
نه نه...توی صندوق عقب که نیمه باز بود ما یک بوم سفید داشتیم. یک بوم سفید بزرگ که بابا چند شبی بود تا صبح بالای سرش می نشست و می نوشت.
خوب یادم است. از لای در اتاقم نور زردرنگ چراغ مطالعه می زد تو...1 و 2 نصفه شب که می شد سرک می کشیدم و با حسرت گوش می گیراندم...با حسرت. صدای قلم آخر روی بوم مثل کاغذ گلاسه در نمی آید.
اشک توی چشم هایم جمع شد. حالا که بعد از این همه مدت قلم دست گرفته بود صدا نداشت.
دف...دف. مرد سفیدپوشی دور بوم می چرخید. سرتاپا سفید پوشیده و دف می زد. قهار بود انگار. هربار که یک دور طواف اش دور بوم تمام می شد دف را یک بار پرت می کرد توی هوا طوری که چرخ می خورد چند بار و دوباره توی دست هایش جا می گرفت. بابا را طواف می کرد این مرد یا بوم را نمی دانم فقط می دانستم دلهره ی ناشناخته ای داشتم. بهتر بگویم ترسیده بودم. از چه نمی دانم...
توی صندوق عقبمان، ما، یک بوم مقدس داشتیم! بابا هیچ وقت نفهمید که من می شنیدم. هر شب. لای در اتاق اشک صدای قلمش را می ریختم که می دانستم هیچ کس نمی شنید. حتی خود بوم...اما. من می شنیدم.
صدای دف اوج می گرفت توی سرم. هیجان. اضطراب. سکوت. دف توی هوا چرخ می خورد. یک بار. دو بار. چهاربار. دوباره از سر. هیجان.
شب آخر لای در اتاق با لباس خواب سفیدم که پراز خرس های کوچک قهوه ای بود نشستم. مرد سفید پوش گوشه ی اتاق نشسته بود. دست زیر چانه زده به بوم نگاه می کرد یا بابا...باز هم نمی دانم. دف اما...آرام گرفته تکیه به دیوار زده بود. این آخرین بار بود که می دیدمش. هم دف را...هم مرد سپید پوش را.
به فردا فکر می کردم. به بیست سالگی. به آن سفر کوتاه. به قزوین. یک ماشین زهوار دررفته. کنار یک بوم مقدس. توی راه قزوین.
لای در اتاق نشسته بودم و زانوهایم را توی بغل گرفته بودم و به خرس های کوچک روی شلوارکم نگاه می کردم. بابا روی صندلی چوبی کوچکش نشسته بود و چراغ مطالعه را گرفته بود توی صورت بوم...
استنطاق می خواست بکند انگار. مثل مجرم ها نگاهش می کرد.
فردا. روز محاسبه بود. "آیا بوم بابا مقدس ترین بوم دنیا بود؟"
سرم را به دیوار تکیه داده بودم و اشک می ریختم. نور زرد می دوید توی اتاق. صدای فلاسک چای. بابا راه می رفت حالا. با لیوان چای توی دستش. و من اشک می ریختم. مراسم مذهبی از سرگرفته شده بود. بابا دور بوم می چرخید. مرد سفید پوش می چرخید. دف می رقصید. و اشک های من هم قربانی تقدس بود.
1 سال از آن شب می گذرد. بابا یک سال پیرشده. ساکت تر از قبل شده.
صدای قلم های بابا را هیچ کس روی بوم نشنید. مرد سفید پوش را فردای همان روز توی یک نمایشگاه پراز بوم های تقدس نما دار زدند. بابا دیگر ننوشت. قلم هایش را دور نریخت. بوم هایش را آتش نزد. ورقی پاره نکرد. جوهری به دیوار نپاشید. تنها...زمان توی آن کارگاه کوچکِ وسطِ پذیراییِ خانه ایستاد گویی.
بیست سالگی ام عزا شد. بوم را پس فرستادند. مادر دستمال کشید. گلاب اش زد. اما افتاد توی انباری. بابا انداخت. از دستش کشید و پرت کرد توی انباری.بی حرف. مادر را می بینم گاهی...میان روز که می شود خورشید که میاید وسط آسمان و بابا چرتش می گیرد دور از چشم او خاک قلم ها را می گیرد و دانه دانه می بوسدشان.
هنوز گاهی نصف شب ها لای در می نشینم توی تاریکی. مثل حالا و به مرد سفید پوش فکر می کنم. به دف اش. دف را هم می شود دار زد؟ همه ی خانه را سکوت بیست و یک سالگی ام گرفته. سالگرد عزا است. عزای مرد سفید پوش و لبخند هایش. و من باز اشک می ریزم. سر روی زانو...
جرات نکردم به بابا بگویم که من می شنیدم. صدای قلمش را روی بوم...
هر بار که خواستم بگویم بغضم ترکید. این بغض لعنتی.
ساعت 1 و 2 نصفه شب است. صدای باز شدن قفلی می آید. همه جا تاریک است.ترس توی دلم خانه می کند.قلم و دفتر از دستم روی زمین می افتد. به دیوار می چسبم. چشمایم را می بندم و به هم می فشرم. اشک روی گونه ام خشک شده. هوشیار شده ام.
بوی شیرینی در سرم می پیچد. عضلات منقبضم شل می شود. این بوی آشنا... ناگهان چشم های بسته ام باز شده گرد می شوند. گلاب...بوی گلاب است.
صدای باد می آید. درها به هم کوبیده می شوند.
گلاب...انباری...انباری...گلاب...
نور زردی آرام و سرک کشان می دود توی اتاق...لبخندی روی لب هایم می نشیند. خرس های روی لباس خوابم محو شده اند. سرتا پا سفید پوشیده ام. این صدای دف از کجا می آید؟
پی نوشت: به مناسبت سالگرد ۲۱ سالگی ام. تولدت مبارک سروناز...
مرگ بر خود سانسوری...