اسمش را شما بگذارید. حوصله ام نمی کشد.
در این حد برایت بگویم که از وقتی رفته ای چیزی تغییر نکرده است. قناری ام که بالش شکسته بود را یادت هست؟ خب بالش خوب که نشد هیچ رنگ و رویش زرد هم شده تازگی. یک چشمش خون افتاده. ولی در کل تغییر خاصی نکرده است. خیالت راحت. Wow... چرا یک اتفاق تازه ای افتاده. بیا بگویم برایت. دوتا همکار دارم سر کار که خیلی خوبند. یعنی نمیدانم اولش که این دختر پسر را می بینی کمی حرصت می گیرد ناخواسته. با خودت می گویی ای بابا این دختره چرا انقدر خودشو می چسبونه به این پسره! این پسره چرا بهش تذکر نمی ده که تو محیط کار باید فقط دوتا همکار باشن. چرا بهش نمی گه که این شلوار سفید کوتاه مناسب محیط کار نیست؟ خوب بله اولش بدت می آید. ولی یک کمی گه بگذرد، یک کمِ کوچولو که می گذرد، خوشت می آید ازین دختر. خوب می جنگد. مرا یادِ خودم می اندازد. آن قبل تر ها. آن قبل ترها که هنوز به جمله ی مضحکِ زیر عکسم توی این وبلاگ اعتقاد داشتم. ان موقع ها که هنوز آفریده شده بودم تا معلم باشم. آفریده شده بودم که معلم بمیرم. دختره می نشیند توی اتاق معلم ها با صدای بلند می خندد و دست های پسره را هم راحت توی دستش می فشرد و من حسادت را از سر گذرانده ام دیگر. به این فکر می کنم که از کی اینی که حالا هستم شدم؟ دقیقا از کی به این نتیجه رسیدم که این کارِ او اشتباه است و تعریف نشده؟ بله. داشتم می گفتم. از وقتی که رفته ای چیزی تغییر نکرده است. گلدان هایم همه خشک شدند فقط. دیگر هم گلدان نخریدم. نه کاکتوس نه حسن یوسف نه کوفت. گفتم من که بلد نیستم گل نگه دارم همان بهتر گل نداشته باشم. شاگردهایم هم که هرازگاهی گل می آورند می گیرم. توی سطل آشغال هم فکر نکنی می اندازم ها. نه. می آورم خانه. به یادِ قدیم هایم گلدان شیشه ای ام را بر می دارم آب می کنم و گل را تویش می گذارم. ولی دیگر آن لبخندِ بعدش را نمی زنم. فردایش دیگر آبش را عوض نمی کنم. می دانم می میرد. می دانم زود می میرد پس دیگر حتی نگاهش هم نمی کنم. می گذارم مادر خودش به وقتش بیندازدش دور. می بینی همه چیز رو به راه است. اصلا نگران نباش. قرص خواب نمی خورم. ازین جنگولک بازی ها خوشم نمی آید. خوابم که نمی برد مثل آدم می نشینم یک دلِ سیر گریه می کنم. این ها که می بینی دیوانه می شوند یا قرصی و بنگی و این ها فکر می کنم اگر همان اول تصمیم می گرفتند خوابشان که نبرد یک دلِ سیر گریه کنند به آن حال و روز نمی افتادند. بله داشتم می گفتم. خوابم که نمی برد قل نمی خورم. به خودم نمی پیچم. از تختم می آیم پایین می روم پشت پنجره و پرده را کنار می زنم و فکر می کنم اگر همان موقع آنجا بودی چه می کردی و با خودم تند تند می گویم حتما غر می زدی و داد می زدی و می گفتی این شغل مسخره چیست که من می خواهم بگیرم؟ اصلا چرا نمی خوابم؟ مگر فردا کاروزندگی ندارم؟ بعدش هم می گفتی تو اصلا به خودت رحم نداری. به حرفای منم اصلا توجه نمی کنی. و همین طور تلخی می کردی که به فکر آینده ام نیستم و این حرف ها. بله.همه ی این ها حقیقت محض است. ولی ته ته دلم... می دانم که اگر بودی دستت را می انداختی دور شانه ام و می ایستادی پشت پنجره و شاید خیلی ساده می گفتی: "بخوابیم سروی؟" و بعدش.... می شد ....تا سال ها خوابید. بعدش می شد درمان بی خوابی تمام آدم های جهان را کشف کرد. بعدش می شد اصلا از خواب بلند نشد. می شد آرام شد. دوباره گلدان خرید. می شد به آن دختره و پسره لبخند زد و گفت :جوانند دیگر. بگذار خوش باشند. می شد بال های قناری را بست تا نمیرد. چشم های خونی اش را بوسید. اما همان طور که گفتم از وقتی که رفتی چیزی تغییر نکرده است. همه چیز همان طور یخ زده است انگار...
نمی دانم چند ساعت است که پشت پنجره ایستاده ام.
مرگ بر خود سانسوری...