یک روز از عمرم مانده باشد رقاصه می شوم.
رویای موهوم و تار ذهنیم این گونه بود...
رقاصی مکزیکی می شوم. دختری دورگه با لحجه ی غلیظ لاتین و "ر" هایم را هم حتما پررنگ با صلابت ذاتی زبان لاتین ادا می کنم. چشم و ابروی مشکی دارم با موهای بلند...تا کمر، لخت و فتان. و دیوانه ی ضرب و بشکن های نرم و گاهی پر هیجان آهنگ های لاتین هستم. دامن بلند می پوشم پراز پلیسه با نیمتنه ای شاید قرمز. گونه هایم را نیشگون می گیرم تا سرخ تر به نظر بیایند.
در یک "بار" کهنه نزدیک محله ای فقیر نشین درآمریکای جنوبی روی صحنه ای کوچک و چوبی می رقصم. و زنی با صدای جادویی، درست مثل بانویی که در "فریدا" می خواند در کنارصحنه ایستاده با آن گونه های فرورفته و دندان های زرد و جامه ای مندرس که غم آلود شانه های ظریفش را دربرگرفته با صدای آرام می خواند...آهنگ ملایمی صدای بی نظیرش را -که شاید گوش های من و دخترک نشسته پشت میز بار با خود به گور ببریم- قاب گرفته.
من تنها وسط صحنه به یک پهلو ایستادم، موهایم را در یک دست و انتهای دامن را در دست دیگر جمع کرده، روی تخته های چوبی زیر پایم که با هر حرکت قژ قژ صدا می دهند، می چرخم.
مردی با سبیل های بلند و نوک تیز روی یکی از صندلی های کوتاه انتهای "بار" نشسته و تنها دخترک نشسته پشت میز "بار" را که حالا دست زیر چانه زده و با چشم های پر اشک به من خیره شده رابا ذغال روی کاغذ کاهی می کشد. حرکت ذغال کند است و دخترک فربه...گیلاس خالی روی میز روبروی مرد نقاش دمر افتاده و آخرین قطره های شراب از آن چکه می کند.
پیرمردی چروک خورده روبرویم نشسته و چپق چاق می کند، بی میل است. نیم نگاه ارزانی هم به من نمی اندازد اما معلوم است گوشش حسابی با آهنگ است و دلش پی زنی که روزی به جای من برایش دامن پلیسه دار می پوشیده و بی این که رقصیدن بداند تنها چرخ می زده با دستانی باز، تا خیلی ساده...دامنش در هوا از هم بازشود و شاید صورت مرد را نرم گونه نوازش دهد.
مردی عیاش با کلاه لبه دار انگلیسی روی صحنه می آید. اطواری دارد مثال هنرپیشگان 50 60 سال پیش فیلم های صامت. لبخندی هرزه و بی پروا انحنای گوشه های لبش را با اکراه بالا برده. معلوم است عادت به خندیدن ندارد. یقه اش تا روی سینه باز است و موهای یک دست مشکی سینه اش درنده خوتر از آن چه که بود نشانش می داد. یکی از آستین هایش را تا زده و دیگری همین طور آویزان است و دستش زیر آن پنهان.
ندید می گیرمش، چرخی دوباره می زنم و او این بار مصرانه قدمی دوباره به سویم بر می دارد. نیم رخم با اوست. به جبر ایستاده ام. معذب، با چشمانی که دیگر در اختیار من نیستند. مسخ نگاه مبهمش شده ام بی خبر از شلاق جا گرفته پشت کمربندش. دستی که زیر آستین بلندش پنهان بود بالا می آورد.
ناگهان ترس زیر شکمم می پیچید، صورتم را جمع می کنم و دستانم را به دفاع جلوی صورت می گیرم. ترسیده ام. بلند می خندد یا شاید هم تنها پوزخندی بی حال ارزانی نگاه مسخ شده ام می کند.چشم که باز می کنم می بینم سیگاری در دست دارد و می خواهد روی لبم بگذارد...
لب هایم می رود که باز شود به لبخندی زودهنگام.
می رود ویران کند 16 سالگی دخترک رقاصه ی مکزیکی را...
درب "بار" با صدای بلند به هم کوبیده می شود. باد می آید و درب مداوم باز و بسته می شود و صدایی گوش خراش می دهد.
ریتم آهنگ تند شده.
صدای زن ایستاده در کنار صحنه اوج می گیرد، دیگر بشکن نمی زند، شانه هایش با هر صوتی که از گلو بیرون می دهد می لرزند و همزمان دستش را بلند کرده اعتراض گونه بالا می برد...
دخترک پشت بار حالا دو دستش را روی چشم ها گذاشته و قطره های اشک تند و تند از لای انگشتان فربه اش بیرون می ریزند.
حرکت ذغال ناخواسته تند شده...مرد نقاش گوشه ی سبیل را به دهان گرفته می جود. جان می کند تا با ذغال لبخندی سیاه روی لب های دخترک نشسته روی کاغذ نقش بزند.
صدای درب که هم چنان به هم کوبیده می شود می آید، باد شدیدی می وزد....انگار بیرون از بار خدا هم قیامت کرده، باد می زند، گیلاس روی میز می چرخد و می چرخد، روی زمین می افتد و هزار تکه می شود، قطره های شراب شتک می زنند روی کاغد کاهی...
نقاش مبهوت مانده، کاغذ کاهی اش پر از قطره های خون شده، حتی لبخند سیاه رنگ دخترک.
پیرمرد چپقش را کنار گذاشته با زن رنجور ایستاده کنار صحنه هم صدا شده و حالا مستقیم به من نگاه می کند.
سرم گیج می رود.
نگاه از لبخند هرزه و سینه ی پرموی اش می گیرم و سیگاری را که گوشه ی لبم گذاشته تف می کنم.
حالا 20 ساله هستم.
دیگر رقصیدن نمی دانم.
صحنه خالیست.
تنها دستانم را باز کردم و می چرخم...خیلی ساده، تا دامنم در هوا باز شود.
چوب های زیر پایم قرچ قرچ صدا می دهند.
و من مطمئنم که هیچ گاه رقاص نخواهم شد! حتی اگر یک روز ازعمرم مانده باشد!
مرگ بر خود سانسوری...