یک روز از عمرم مانده باشد رقاصه می شوم.

یک روز از عمرم باقی مانده باشد رقاصه می شوم. جمله ای بود که 16 سال بیشتر نداشتم وقتی با ذوقی کودکانه و حرارتی که از گونه هایم برمی خاست به زبان آوردم...
رویای موهوم و تار ذهنیم این گونه بود...
رقاصی مکزیکی می شوم. دختری دورگه با لحجه ی غلیظ لاتین و "ر" هایم را هم حتما پررنگ با صلابت ذاتی زبان لاتین ادا می کنم. چشم و ابروی مشکی دارم با موهای بلند...تا کمر، لخت و فتان. و دیوانه ی ضرب و بشکن های نرم و گاهی پر هیجان آهنگ های لاتین هستم. دامن بلند می پوشم پراز پلیسه با نیمتنه ای شاید قرمز. گونه هایم را نیشگون می گیرم تا سرخ تر به نظر بیایند.
در یک "بار" کهنه نزدیک محله ای فقیر نشین درآمریکای جنوبی روی صحنه ای کوچک و چوبی می رقصم. و زنی با صدای جادویی، درست مثل بانویی که در "فریدا" می خواند در کنارصحنه ایستاده با آن گونه های فرورفته و دندان های زرد و جامه ای مندرس که غم آلود شانه های ظریفش را دربرگرفته با صدای آرام می خواند...آهنگ ملایمی صدای بی نظیرش را -که شاید گوش های من و دخترک نشسته پشت میز بار با خود به گور ببریم- قاب گرفته.
من تنها وسط صحنه به یک پهلو ایستادم، موهایم را در یک دست  و انتهای دامن را در دست دیگر جمع کرده، روی تخته های چوبی زیر پایم که با هر حرکت قژ قژ صدا می دهند، می چرخم.
مردی با سبیل های بلند و نوک تیز روی یکی از صندلی های کوتاه انتهای "بار" نشسته و تنها دخترک نشسته پشت میز "بار" را که حالا دست زیر چانه زده و با چشم های پر اشک به من خیره شده رابا ذغال روی کاغذ کاهی می کشد. حرکت ذغال کند است و دخترک فربه...گیلاس خالی روی میز روبروی مرد نقاش  دمر افتاده و آخرین قطره های شراب از آن چکه می کند.
پیرمردی چروک خورده روبرویم نشسته و چپق چاق می کند، بی میل است. نیم نگاه ارزانی هم به من نمی اندازد اما معلوم است گوشش حسابی با آهنگ است و دلش پی زنی که روزی به جای من برایش دامن پلیسه دار می پوشیده و بی این که رقصیدن بداند تنها چرخ می زده با دستانی باز، تا خیلی ساده...دامنش در هوا از هم بازشود و شاید صورت مرد را نرم گونه نوازش دهد.
مردی عیاش با کلاه لبه دار انگلیسی روی صحنه می آید. اطواری دارد مثال هنرپیشگان 50 60 سال پیش فیلم های صامت. لبخندی هرزه و بی پروا انحنای گوشه های  لبش را با اکراه بالا برده. معلوم است عادت به خندیدن ندارد. یقه اش تا روی سینه باز است و موهای یک دست مشکی سینه اش درنده خوتر از آن چه که بود نشانش می داد. یکی از آستین هایش را تا زده و دیگری همین طور آویزان است و دستش زیر آن پنهان.
ندید می گیرمش، چرخی دوباره می زنم و او این بار مصرانه قدمی دوباره به سویم بر می دارد. نیم رخم با اوست. به جبر ایستاده ام. معذب، با چشمانی که دیگر در اختیار من نیستند. مسخ نگاه مبهمش شده ام بی خبر از شلاق جا گرفته پشت کمربندش. دستی که زیر آستین بلندش پنهان بود بالا می آورد.
ناگهان ترس زیر شکمم می پیچید، صورتم را جمع می کنم و دستانم را به دفاع جلوی صورت می گیرم. ترسیده ام. بلند می خندد یا شاید هم تنها پوزخندی بی حال ارزانی نگاه مسخ شده ام می کند.چشم که باز می کنم می بینم سیگاری در دست دارد و می خواهد روی لبم بگذارد...
لب هایم می رود که باز شود به لبخندی زودهنگام.
می رود ویران کند 16 سالگی دخترک رقاصه ی مکزیکی را...
درب "بار" با صدای بلند به هم کوبیده می شود. باد می آید و درب مداوم باز و بسته می شود و صدایی گوش خراش می دهد.
 ریتم آهنگ تند شده.
صدای زن ایستاده در کنار صحنه اوج می گیرد، دیگر بشکن نمی زند، شانه هایش با هر صوتی که از گلو بیرون می دهد می لرزند و همزمان دستش را بلند کرده اعتراض گونه بالا می برد...
دخترک پشت بار حالا دو دستش را روی چشم ها گذاشته و قطره های اشک تند و تند از لای انگشتان فربه اش بیرون می ریزند.
حرکت ذغال ناخواسته تند شده...مرد نقاش گوشه ی سبیل را به دهان گرفته می جود. جان می کند تا با ذغال لبخندی سیاه روی لب های دخترک نشسته روی کاغذ نقش بزند.
صدای درب که هم چنان به هم کوبیده می شود می آید، باد شدیدی می وزد....انگار بیرون از بار خدا هم قیامت کرده، باد می زند، گیلاس روی میز می چرخد و می چرخد، روی زمین می افتد و هزار تکه می شود، قطره های شراب شتک می زنند روی کاغد کاهی...
نقاش مبهوت مانده، کاغذ کاهی اش پر از قطره های خون شده، حتی لبخند سیاه رنگ دخترک.
پیرمرد چپقش را کنار گذاشته با زن رنجور ایستاده کنار صحنه هم صدا شده و حالا مستقیم به من نگاه می کند.
سرم گیج می رود.
نگاه از لبخند هرزه و سینه ی پرموی اش می گیرم و سیگاری را که گوشه ی لبم گذاشته تف می کنم.
حالا 20 ساله هستم.
دیگر رقصیدن نمی دانم.
صحنه خالیست.
تنها دستانم را باز کردم و می چرخم...خیلی ساده، تا دامنم در هوا باز شود.
چوب های زیر پایم قرچ قرچ صدا می دهند.
و من مطمئنم که هیچ گاه رقاص نخواهم شد! حتی اگر یک روز ازعمرم مانده باشد!


تو تمام تیله های نبوسیده ی کودکی ام هستی!

آری...تیله هایم را تو بردی. آن عروسک کنفی لپ گلی ام را که یواشکی رژلب سرخابی مادر را به لب هایش می کشیدیم تو بردی. همان که به سرمان زده بود با نوک تیز و خوش فرمش روی آیینه نقاشی بکشیم. همان رژلب سرخابی که شکست.
که گریه می کردی و قسم می خوردی که کار تو بوده. چوب می خوردی و نگاه از نگاهم می دزدیدی مبادا دهن باز کنم. در پستوی خانه پنهان می شدم و عروسک کنفی ام را سفت درآغوش می فشردم و چشم هایم از صدای هر ضربه ای که کف دست های کوچکت می خورد جمع می شد.
تیله هایم رنگی بود. با تیله هایم شرط می بستیم. سر یک تفنگ پلاستیکی! لباس پسرانه می پوشیدیم...هردویمان...سر کوچه می رفتیم و با عبدل و دارو دسته اش قمار می کردیم. تیله ها را دزدانه می بوسیدی و نگاهم می کردی با آن صورت ذغال مالی شده ات و لبخند می زدی.
و من همیشه می باختم.
سیگارهای بابا را تو بردی. رخت های نشسته ی مادر را تو بردی. کتاب های سیاسی محسن را تو بردی. می ترسیدی کمونیست شود. نمی دانستی کتاب ها همه از ایئولوژی...حزب...محتوا...خالی اند. لای کتاب ها مواد پخش می کرد!
رخت های نشسته ی مادر را بردی، واریسش خوب نشد. حواست نبود رخت های همسایه ها را هم، دست باد بدهی. خانه ی آن ها رخت شوری می کرد.
قلم خوش نویسی بابا را بردی، دوات را، آن میز چوبی کوتاه را، کاست زهواردررفته ی بنان را.
چادری شدی. مجاهد شدی. زد به سرت تفنگ های پلاستیکی کودکیمان را پر از باروت کردی. هر روز که از در می آمدی در گوشم می گفتی: خوب باش. خوب بمون.
از همان روزی که راز کتاب های محسن ورخت های وامانده ی همسایه ها را ازبان آن آدم فروش بی همه چیز شنیدی دیوانه شدی. تمام قلم های بابا را شکستی. تمام "بابا نان داد مامان آب داد" های نشسته بر ابر و باد را آتش زدی.
بهت ورت داشت.
از همان اول سرکش بودی. چوب می خوردی. در لباس های مردانه همیشه از من مردتر بودی. سبیل مصنوعی که می گذاشتی، خود خدا هم باور نمی کرد زیرآن پیرهن مردانه ی بلند قلبی زنانه می تپد. من همیشه بزدل بودم...حتی در لباس مردانه!
از همان روزکه راز کتاب های محسن و رخت های لعنتی را فهمیدی، من ترسیدم. چادرت را با قیچی ریزریز کردی. هرچه کتاب نشئه آور و مواد ایدئولوژی پرور بود بی توجه به التماس های محسن در حوض خانه کنار ماهی قرمز ها غرق کردی. هذیان می گفتی.
و من می دانستم! من بزدل برای اولین بار می خواستم چوب بخورم. می خواستم شجاع باشم. می خواستم بی لباس مردانه، مرد شوم. می دانستم اگر بفهمی که می خواهند به "جلالی" بزاز 50 ساله ی محل بدهندم انقلاب نکرده شهید می شوی.
ترسیدم.
از نگاه خون آلودت به دیوار سفید اتاق ترسیدم. از دیرآمدن ها و زود رفتن هایت ترسیدم. تو تمام تیله های نبوسیده ی کودکیم بودی.
آن روز که با آن بی همه چیز آدم فروش، همان که خامت کرده بود، همان که با آن چادر ریز ریز شده ی وسط حیاط صورت ذغال مالی شده ات را از من گرفت...حرف زدم،
از همان روز...
از همان روز بارانی که رعد و برقش لرزه بر اندامت می انداخت...
تصمیم گرفتم.
می دانستم که اگر من همیشه بزدل، با آن دینامیت های لعنتی دم دانشگاه منفجر شوم، بهتر از آن است که انقلاب نکرده شهید شوی.
می دانم.
من از همان اول هم بزدل بودم!
اما به جان خودت...خوب ماندم.

گلدانت کجاست؟

دنیای بدی است. خیلی بد. نه از آن بدهایی که از سر لج می گویند یا آن بدهایی که وقتی زول زول توی چشم هایم نگاه می کنی و نمی گویی دوستت دارم بچه گانه و بلند بلند می گویم. ازآن بدهایی که دهانت خشک می شود. نگاهت دو دو می زند و تیره ی پشتت می لرزد. ازآن بدها که وقتی همه چیز به هم ریخته می گوییم. همان ها که وقتی نمی دانیم آب کجاست، گل کجاست...می گوییم! همان ها که وقتی همه چیز یکدست گل آلود می شود می گوییم...
فاجعه ازآنجا شروع شد که روی پلکان سنگی آن کوچه ی خلوت، کنار آن تیرچراغ برق تنها، نشستم.
فاجعه از آن جا شروع شد که...
اصلا مهم نیست ازکجا، همیشه از یک جا شروع می شود. شروعش هیچ وقت مهم نیست. فرآیند دردآور و دهشتناک ترک صدایی که مرفین خونت شده هیچ مهم نیست. آن پس زمینه ی همیشگی پیانو و اتاق مه گرفته و بویناک از دود سیگار، آن گیتار خسته وسیم های پاره پاره اش، آن دو استکان نسکافه ی کنار دیوارکه با یک بوسه ی خیالی فراموش شدند، آن تلوزیون کوچک سیاه سفید، ان صفحه ی گرامافون قدیمی که ساعت ها بود برای خودش می خواند بی این که شنیده شود، هیچ کدام مهم نیستند.
مهم دانه های جوان و شکننده ی احساسم بود که در خاک گلدانت کاشتم.
گلدانت کجاست؟
مهم آن زانوهایی بود که به بغل گرفته بودی، آن زیرپیرهنی بی حال سفیدت...چند وقت بود حمام نرفته بودی عزیزم؟
 سیگاری لای انگشتانت درانتظار یک پک ساده می سوخت و زیرسیگاری لب تا لب پر تکیه زده به پاهایت رد نگاهت را دنبال می کرد...
مهم آن نگاهت بود، که مرا بی وقفه و بی حرف و خیلی "بی" های دیگر...پک می زد.
مرا به جای تمام سیگارهای دنیا پک می زد.
ومن که دست پاچه نگاه دخترانه ام را می دزدیم. و من که به دنبال راه فرار به انگشتان دستم پناه می بردم و با گوشه ی پیراهنم بازی می کردم.
خاکستر شدم...خاکستر.
دیگر چه می خواهی؟
فاجعه از آن جا شروع شد که من به یک "باغبان نما" اعتماد کردم. نمی دانستم گیاهی که زیاد رشد می کند گلدانش را عوض می کنند. دانه های من که جایی نمی گرفتند. همان گلدان شکسته و کهنه ات مرا بس بود.
بی خیال.
چه جای گله است؟ بغض چرا؟ دنیای بدی است؟ همه چیز گل الود است؟ سیگارهایت تمام شده؟ پژمرده ام؟ پیر شده ام؟ برق ندارد چشم هایم؟ یخ زدی از لبخند بی جانم؟ دیگر تمام شد؟
نه...نترس.
من همان خر همیشگی ام.
چند "دانه ی سبز" برایت کنار گذاشتم.
گلدانت کجاست؟

پی نوشت: به یاد دخترکی که روزی می شناختم.

پول پیش خانه مانده!

نمی شود که  بشود؟ نمی شود که یک بار با خیال راحت آن کوزه ی "سبز-آبی" ام را نشانت بدهم؟ نمی شود دستان یخ زده ی کوچکم یک بار دیگر با ذوقی کودکانه از پشت سر "پخخخخخخ" کنند و زهره ات آب شود؟ نمی شود قلب های درشت پیراهن گشاد بی حالم را یک بار دیگر با همان لحن بدجنس و شیطان رقصان در چشمانت مسخره کنی؟ نمی شود روی ساحل بخوابم  ودست ها و پاهایم را روی ماسه ها باز کنم و تو دور بدنم را با انگشت روی ماسه ها نقش بزنی؟ نمی شود یک بار هم از ذوق هرم نفست روی شانه هایم اشک بریزم؟ قرض نمی دهی آن پیراهن گشاد مردانه ات را که انگشتانم هرچه کش می آمدند آستین هایش اندازه ام نمی شدند؟
سیب نمی خواهی؟ از همان ها که بابابزرگ از نخ آویزان می کرد، صدامان می زد و با بدجنسی و رندی می گفت "هرکدامتان زودتر گاز بزند دو قران می دهمش"و من و تو دست بسته و چشم در چشم مثل دو گانگستر حرفه ای در فیلم های وسترن ابرو بالا می دادیم و نگاهی به هم و نگاهی به سیب ناگهان حمله می کردیم! حمله و برخورد و پیشانی های داغ و خنده های ناتمام کودکی...
غافل بودیم...غافل...
غافل از پیغام لب ها...غافل از دل دل نگاه ها...نمی خواهی؟
بغض کرده ای؟ بله. می دانی سیب امروز کیلویی  چند شده؟ آن هم سیب قرمز. بابا بزرگ هم که دیگر نیست. از تمام کلمه ی "بابابزرگ" با آن هیبت تنها یک کلاه شاپو مانده و عصایی عتیقه...
عتیقه؟ به نظرت عصایش را چند می خرند؟
پول پیش خانه مانده!
می دانم، می دانم.
آسمان آبی است. بهار است. درختان سبز شده اند. سر از پنجره بیرون کردن و هوای بهاری را با لبخند نفس کشیدن و صدای خسرو شکیبایی را با لذت و چشمانی بسته در نشر افق بلعیدن را...
 همه را می دانم.
می دانم تا همین چند دقیقه پیش من بودم و تو بودی و سیب و نگاه و همین چرت و پرت هایی که یک عده شکم سیر خوشی زیر دل زده توی کتاب ها می نویسند اما...
پول پیش خانه مانده!
راستی هنوز آن قاب خاتم کاری شده را که در آن روزهای بی خبری به تو دادم داری؟ مطمئنم خیلی می ارزد. آن موقع هم گران خریدمش. بر و بر نگاهم نکن.
برو از دیوار بکنش!
نسخه ی مادر را هم که هنوز نپیچیده ام.
نگاهی به صندوقچه ی عزیزکرده ی "مامان جونت" بینداز. آن پارچه های ابریشمی را یادت می آید؟
نه؟
فکر کن. فکر کن.
همان روز...همان روز که باران می آمد، دم عید بود و تمام لباس های گرم خانه روی بند رخت بود و هردو خیس به خانه تان رسیدیم را می گویم. همان روز که معلوم نبود به کدام دلیل بچه گانه ای مدام از ته دل و کرکر می خندیدیم!
همان روز که مجبورم کردی با زیرپیراهنی نازک و خیس و لپ هایی گل انداخته از شرم وسط اتاق بایستم و دستانم را در هوا بگیریم. یادت آمد؟ مثل مالیخولیایی ها شده بودی. دورم می چرخیدی و آن پارچه های ابریشمی گران را روی زیر پیراهنی خیسم می پیچیدی.
توئه بی عقل!
دور من می دویدی و با ذوقی که گاوها موقع چرا در زمینی پر از علف های تازه دارند آن پارچه های نرم قیمتی را دور بدنم قاب می گرفتی.
هنوز که ایستادی؟ چرا خشکت زده؟ مگر جن دیدی؟
برو پارچه ها را بیاور. مراقب باش مادرت نبیند. بالاخره آبرو دارم.
قبض اب و گاز هم که هنوز مانده. باید دیگر 2 3 تا از این قاب های بابا را بفروشم...
می خواهمشان چه کار؟
پول پیش خانه مانده!

20 ساله که می شوی...

جاده تاریک است و من و قلمم عاشق تیر چراغ برق هایی شده ایم که یکی در میان سوخته اند.
20 ساله که می شوی به راحتی می توانی عاشق احمقانه ترین چیزهای دنیا شوی.
تا به حال این تیر چراغ برق های قد بلند استخوانی را از نزدیک دید زدی؟ که با آن دو چشم درشت زرد رنگ و کنجکاوشان همه را از بالا نگاه می کنند؟ ماشین ها، اتوبوس های بزرگ پر از مسافران خسته ای که با دهان باز خوابشان برده، این خط های سفیدی که هرچند متر یک بار وسط جاده پهن شده اند و من هیچ وقت فلسفه ی وجودیشان را نفهمیدم، این بیلبورد های اکازیون دوبلکس با آن ژست های احمقانه ی مکش مرگ من که معمولا دخترهای 14 ساله وقتی می خواهند 20 ساله جلوه کنند به خود می گیرند! که در نهایت هم نه کسی آن خمیردندان هزارکاره ی همه چی دان را می خرد نه دخترک 14 ساله ی ما ازپس آن پاشنه های بلندی که زود زود و بی موقع دستش را از عروسک های کودکی کوتاه می کنند بر می آید.
من نمی دانم یک تیر چراغ برق، 20 ساله که می شود چه حسی دارد؟
 باید کمربندم را ببندم.
جاده پر از مه است و مادر مثل همیشه ترسیده.
عشق رنج است.
اصلا مادر که می شوی فقط عقربه ی سرعت شمار ماشین و معاینه فنی و آذوقه ی سفرو شیرگاز روز و شب نداشته ات می شود. مادر که شوی 20 سالگی و دلدادگی به تیر چراغ برق در این جاده ی مه آلود و تاریک، دخترک گل فروش سر چهار راه، راننده تاکسی کچل دوست داشتنی من، سهیل نفیسی و بوسه های دزدانه ی نیمکت های نم زده ی آن پارک خلوت، همه را از یاد می بری. شاید نباید مادر شوم. من استعداد نگاه بازی با شیر گاز را ندارم. احتمال دارد یک روز چای به دست در حال عشق بازی با صدای گری مور خانه را آتش بزنم!
جاده سرد است. ژاکت قهوه ای ام را روی دوشم می اندازم و به نمای بیرون پنجره ی کوچک ماشین خیره می شوم. هوا ابری است. یعنی باران می بارد؟
اگر باران ببارد، فرامرز اصلانی همین طور مجنون وار بخواند، تیر چراغ برق ها آنقدر از هم دور نباشند و فلاسک چای این طور تند و تند خالی نشود من دیگر چه می خواهم؟
گور بابای جنگ و مرگ بر آمریکا و بازار بورس و کتاب های نخوانده ی توی قفسه و بی خبری و جهل مرکبی که مدت هاست در عین پرروئی "می دانم که نمی دانم...به جهنم" شده است.
20 ساله که می شوی سیم آخر می ماند و تو وگیتار همیشه ناکوک زندگی.
بیا بزنیم به سیم آخرو تا طلوع آفتاب معشوقه ی تیرچراغ برق های تنهای جاده شویم...
تا یک ساعت دیگر خاموش می شوند؟ به جهنم!
روی سیم آخر که می ایستی، احمق که می شوی، بلند بلند و از ته دل که می خندی، مثل دیوانه ها که روی تخت می پری و با فرامرز اصلانی هم صدا می شوی، خودکار را که به دندان می گیری، موهایت را که دور انگشت لوله می کنی و شیطنت بار در آئینه برای خودت چشمک می زنی،  همه چیز احمقانه و بی دلیل زیبا جلوه می کند و تو را به خنده می اندازد. حتی این پلاکارد "خدمت به مردم افتخار ماست" دم عوارضی!
این خاصیت 20 سالگی است.
بی خیال فلاسک چای خالی و خورشید وقت نشناس و تیر چراغ برق هایی که تک و توک خاموش می شوند و توی دلت را خالی می کنند. از چه می ترسی؟
امشب...همین امشب
دوباره روشن می شوند.

پی نوشت: تولدم مبارک...