رژ لب گوجه ای
اصلا مهم نیس که دختری یا پسر تو این موقعیت...تا حالا مجنونی که دختر باشه دیدی؟ یا دختری که مجنون باشه؟ دختری که سر به بیابون بذاره؟ دختری که ژولیده شه و یادش بره که قبلا ها بدون اون رژ گوجه ایه از خونه بیرون نمی رفت!
آره، سهیل با آدم چنین کاری می کنه! البته ادعا نمی کنم که من تبدیل به همچون مجنونی شدم هنوز هم پیش می آد زمانایی که هوس اون رژ گوجه ای غلغلکم می ده و شاید این تنها امیدی باشه که تو گردونه ی بی انتهای روزمرگی ها مونده.
گاهی احساس می کنی تو زندگیت برای داشتن اون چیزی که بهش نیاز داری حاضری هر کاری بکنی*، انقدر خواستن ها و نشدن ها فشارت می دن که حس می کنی خالی شدی و بدترین اتفاقی که می تونه تو این موقعیت بیفته عادته، عادت کنی به رشته ای که دوس نداری، به شلواری که گشاد شده و چروک و دیگه اون حس شوقی که یه روز ازپوشیدنش داشتی نداری اما اصلا حواست نیس که اون شوقه چه حس خوبی می داد،غریبه ای که باهاش سر رو یه بالش می ذاری به این امید که یه روز رو به تو می خوابه، کتابی که فقط برای عقب نموندن از بقیه و ترس از سکوت با عذاب می خونیش، شغلی که هر روز پول می کشدت سمتش یا نه شایدم ترس از بی پولی هلت می ده تو گردابش، موضوع همون خواستنس...اما همیشه تهش نشدن نیس...عادت کردیم نخوایم چون نمیشه، تو کدوم فلسفه ای خواستن مساوی نشدنه؟ گاهی همین شنیدن صدای سهیل آرزو می شه برات انقدر که به خاطر دل این و اون داریوش گوش دادی و قمپز روشنفکری اومدی...ختم کلام...یه جمله
مدت هاس انقدر مشغول بودنیم که یادمون می ره کیفیت بودنمون کدر شده.
* شاید گذاشتن اسم نیاز خیلی براش مناسب نباشه اما تو حال الان من و رژ لب گوجه ای تو دستم به نظر نمی آد که خیلی برام مهم باشه که آیا واژه هایی که انتخاب می کنم همه مناسبن یا نه؟ بدم نمی آد گاهی کسی، نویسنده ای، ملا نصرالدینی یا شاید منتقد بی کاری پا رو دمم بذاره!
مرگ بر خود سانسوری...