رژ لب گوجه ای

سهیل نفیسی می خونه و دیوونه می کنه، می خونه و معلوم نیس این آلبوم هاشو با کدوم طلسمی جادو می کنه که تو دلت پر فروش ترین کله قند های دنیا رو آب می کنن وقتی صدای گیتارش می آد، وقتی آروم آروم و بی عجله کلمه ها رو از دهانش می ده بیرون تو مطمئنی که مجنون شدی!
اصلا مهم نیس که دختری یا پسر تو این موقعیت...تا حالا مجنونی که دختر باشه دیدی؟ یا دختری که مجنون باشه؟ دختری که سر به بیابون بذاره؟ دختری که ژولیده شه و یادش بره که قبلا ها بدون اون رژ گوجه ایه از خونه بیرون نمی رفت!
آره، سهیل با آدم چنین کاری می کنه! البته ادعا نمی کنم که من تبدیل به همچون مجنونی شدم هنوز هم پیش می آد زمانایی که هوس اون رژ گوجه ای غلغلکم می ده و شاید این تنها امیدی باشه که تو گردونه ی بی انتهای روزمرگی ها مونده.
گاهی احساس می کنی تو زندگیت برای داشتن اون چیزی که بهش نیاز داری حاضری هر کاری بکنی*، انقدر خواستن ها و نشدن ها فشارت می دن که حس می کنی خالی شدی و بدترین اتفاقی که می تونه تو این موقعیت بیفته عادته، عادت کنی به رشته ای که دوس نداری، به شلواری که گشاد شده و چروک و دیگه اون حس شوقی که یه روز ازپوشیدنش داشتی نداری اما اصلا حواست نیس که اون شوقه چه حس خوبی می داد،غریبه ای که باهاش سر رو یه بالش می ذاری به این امید که یه روز رو به تو می خوابه، کتابی که فقط برای عقب نموندن از بقیه و ترس از سکوت با عذاب می خونیش، شغلی که هر روز پول می کشدت سمتش یا نه شایدم ترس از بی پولی هلت می ده تو گردابش، موضوع همون خواستنس...اما همیشه تهش نشدن نیس...عادت کردیم نخوایم چون نمیشه، تو کدوم فلسفه ای خواستن مساوی نشدنه؟ گاهی همین شنیدن صدای سهیل آرزو می شه برات انقدر که به خاطر دل این و اون داریوش گوش دادی و قمپز روشنفکری اومدی...ختم کلام...یه جمله
مدت هاس انقدر مشغول بودنیم که یادمون می ره کیفیت بودنمون کدر شده.

* شاید گذاشتن اسم نیاز خیلی براش مناسب نباشه اما تو حال الان من و رژ لب گوجه ای تو دستم به نظر نمی آد که خیلی برام مهم باشه که آیا واژه هایی که انتخاب می کنم همه مناسبن یا نه؟ بدم نمی آد گاهی کسی، نویسنده ای، ملا نصرالدینی یا شاید منتقد بی کاری پا رو دمم بذاره!

برزخ آجری

راه پله ی مرمری و سفید رنگ با نرده های سفید و نور زرد رنگی که از پنجره های بزرگ ساختمون آجری قدیمی بی اجازه سرک می کشید شده بود تنها خاطره ی تو ذهنم، دلهره ی ایستادن پشت در سفید رنگ ساختمونی که معلوم نبود پشت درش کدوم بلای آسمونی منتظر بود تمام موهای تنمو سیخ می کرد، صدای زنگ که می پیچید تو گوشم یه لحظه حس می کردم پر شدم، از چی؟
 مهم نبود مهم اون حس خلاء ای بود که یه دفه پر می شد، خون تو مغزم می دوید انگار مسابقه ی دو باشه، انگار که مثلا جنگی باشه و سلول های خاکستری مغزم دنبال خون تو سرم گذاشته باشن، به لطف فناوری روز و سیم کشی های پیچیده ی اف اف که فقط با یه دکمه دلهره های شیرینتو که می تونن یه دنیا تا شنیدن صدای قدم هاش ادامه پیدا کنن، همه ی دل دل هام تو یه تقه و یه آه کوتاه تموم می شه...
 عادت یه نگاه به آسمونم گریبانمو می گیره و خجالت زده نگاش می کنم، آبی صاف و سادش تو دهنی می شه برای نگاه گناه کارم و یه قدم می برتم عقب، اما دیگه اومدم...دیگه دل دل زدن ها و دم به  دم ساعت نگاه کردنا وخنده های دزدکی از نگاه عابرای گذری تموم شده بود، دیگه وقت منم گفتن و خودم خواستم و همینه که هست شده بود، پا گذاشتم تو و یه دفه دلم گرفت...
 آخه راه پلش آسمون نداشت، یه سقف آجری داشت که می گرفت قلبتو تو مشتش و تا جا داشت جمعش می کرد فشارش می داد تنبیهش می کرد، تنبیهش می کرد که دل اگه دل باشه پا نمی ذاره تو برزخی که آسمونش آجریه و ابرهاش اسیر....چشم هامو تو سری زدمو انداختم پایین. پله هارو از ترس پشیمونی دو تا یکی کردم و نفهمیدم کی رسیدم پشت در...
همون دری که ظاهرش کرم رنگ بود و نگاه من سرخ می دیدش و تب آلود، نگاهم دو دو می زد و سرم گیج بود، شقیقه هام دل دل می زد و دونه های عرق از مهره های پشتم سراسیمه فرار می کردن تو گودی کمرم، همه چیز کند شده بود از آخرین پله تا درو تقه و آغوشی گناه آلود انگار سال ها گذشت، با اولین قدم پاییز اومد با دومی زمستون...و انگار زمان تو بخار سرد دهانم ایستاده بود تا ناله ی بی جون درو دود سیگار ونوای خسته ی پیانو بهار و تداعی کرد...و من تو اوج لذت ابر های اسیر آجری رنگ فقط به یه چیز فکر می کردم...
چرا اون برزخ آجری حیاطی برای نفس کشیدن  نداشت؟
      

پی نوشت: دلم بارون نمی خواد. آفتابی می خواد که بسوزونه...

نقطه سر خط...

شاید باید همون جور که وارد کلاس صورتی و بنفش بچه ها شدم و عروسک کوچولوی تو دستمو گرفتم سمتشون و با صدای بلند و خنده ی از ته دلم گفتم: هلوووووو.... اینجا هم همینجوری شروع کنم.
شاید باید مثه ادبیاتیا یه بیت شعر بذارم و کمی مرموز جلوه کنم. شاید باید یه نگاه به آسمون بندازم یه لبخند ژکوند بزنمو بگم: بسم الله بگیم؟...
شاید باید با یه تریپ هنری با مو های فر فری و عینک درشت و سیاهم بی هوا درو وا کنم و سرمو از گوشه در بکنم تو و بگم کسی خونه هست؟ منما...مزاحم!
 شاید باید خیلی رسمی با کفشای پاشنه بلند و کیف ظریف چرم زنونه و رژ لب مات و بی حالم یه تقه به در بزنمو امیدوار باشم که مزاحم نیستم!
شاید باید آدم باشم خودمو تو سیل جمعیت گم کنم و بی اون که دیده بشم وارد بشم به این امید که یه روز دیده می شم...
شاید باید به جای سلام بگم بدرود...آخه می گن سلام از ریشه ی تسلیم میاد...

شاید باید خجالت بکشمو با لپ های قرمز و گلیم و صدایی که از ته حلقمم به زور شنیده می شه آروم بگم: س س س سلام...
شاید باید لاتیشو پر کنم پاشنه هام و بخوابونمو با همون تسبیح خوان عمو که دونه های فیروزه ایش تو نور دلبری می کنن بی تقه و بی رخصت وارد شم کتمو رو دوشم جا به جا کنم سیبیلامو یه تابی بدم تسبیحو یه دور بچرخونم و داد بزنم: مشتی؟ بزن زنگو...
اما من نه سلام صورتی کوچولو ها رو اینجا می دم، نه شعر می گم،
نه صبر می کنم دیده بشم نه خجالت می کشم. نه خودمو تو جمعیت گم می کنم و نه با تق تق پاشنه های کفشم دل ها رو می لرزونم...
من فقط...خیلی ساده می خوام حس کنم که هستم...پس میگم سلام. 

 پی نوشت: جوابش خیلی هم واجب نیست اما قوت قلبه...