شاید باید همون جور که وارد کلاس صورتی و بنفش بچه ها شدم و عروسک کوچولوی تو دستمو گرفتم سمتشون و با صدای بلند و خنده ی از ته دلم گفتم: هلوووووو.... اینجا هم همینجوری شروع کنم.
شاید باید مثه ادبیاتیا یه بیت شعر بذارم و کمی مرموز جلوه کنم. شاید باید یه نگاه به آسمون بندازم یه لبخند ژکوند بزنمو بگم: بسم الله بگیم؟...
شاید باید با یه تریپ هنری با مو های فر فری و عینک درشت و سیاهم بی هوا درو وا کنم و سرمو از گوشه در بکنم تو و بگم کسی خونه هست؟ منما...مزاحم!
 شاید باید خیلی رسمی با کفشای پاشنه بلند و کیف ظریف چرم زنونه و رژ لب مات و بی حالم یه تقه به در بزنمو امیدوار باشم که مزاحم نیستم!
شاید باید آدم باشم خودمو تو سیل جمعیت گم کنم و بی اون که دیده بشم وارد بشم به این امید که یه روز دیده می شم...
شاید باید به جای سلام بگم بدرود...آخه می گن سلام از ریشه ی تسلیم میاد...

شاید باید خجالت بکشمو با لپ های قرمز و گلیم و صدایی که از ته حلقمم به زور شنیده می شه آروم بگم: س س س سلام...
شاید باید لاتیشو پر کنم پاشنه هام و بخوابونمو با همون تسبیح خوان عمو که دونه های فیروزه ایش تو نور دلبری می کنن بی تقه و بی رخصت وارد شم کتمو رو دوشم جا به جا کنم سیبیلامو یه تابی بدم تسبیحو یه دور بچرخونم و داد بزنم: مشتی؟ بزن زنگو...
اما من نه سلام صورتی کوچولو ها رو اینجا می دم، نه شعر می گم،
نه صبر می کنم دیده بشم نه خجالت می کشم. نه خودمو تو جمعیت گم می کنم و نه با تق تق پاشنه های کفشم دل ها رو می لرزونم...
من فقط...خیلی ساده می خوام حس کنم که هستم...پس میگم سلام. 

 پی نوشت: جوابش خیلی هم واجب نیست اما قوت قلبه...