پول پیش خانه مانده!
نمی شود که بشود؟ نمی شود که یک بار با خیال راحت آن کوزه ی "سبز-آبی" ام را نشانت بدهم؟ نمی شود دستان یخ زده ی کوچکم یک بار دیگر با ذوقی کودکانه از پشت سر "پخخخخخخ" کنند و زهره ات آب شود؟ نمی شود قلب های درشت پیراهن گشاد بی حالم را یک بار دیگر با همان لحن بدجنس و شیطان رقصان در چشمانت مسخره کنی؟ نمی شود روی ساحل بخوابم ودست ها و پاهایم را روی ماسه ها باز کنم و تو دور بدنم را با انگشت روی ماسه ها نقش بزنی؟ نمی شود یک بار هم از ذوق هرم نفست روی شانه هایم اشک بریزم؟ قرض نمی دهی آن پیراهن گشاد مردانه ات را که انگشتانم هرچه کش می آمدند آستین هایش اندازه ام نمی شدند؟
سیب نمی خواهی؟ از همان ها که بابابزرگ از نخ آویزان می کرد، صدامان می زد و با بدجنسی و رندی می گفت "هرکدامتان زودتر گاز بزند دو قران می دهمش"و من و تو دست بسته و چشم در چشم مثل دو گانگستر حرفه ای در فیلم های وسترن ابرو بالا می دادیم و نگاهی به هم و نگاهی به سیب ناگهان حمله می کردیم! حمله و برخورد و پیشانی های داغ و خنده های ناتمام کودکی...
غافل بودیم...غافل...
غافل از پیغام لب ها...غافل از دل دل نگاه ها...نمی خواهی؟
بغض کرده ای؟ بله. می دانی سیب امروز کیلویی چند شده؟ آن هم سیب قرمز. بابا بزرگ هم که دیگر نیست. از تمام کلمه ی "بابابزرگ" با آن هیبت تنها یک کلاه شاپو مانده و عصایی عتیقه...
عتیقه؟ به نظرت عصایش را چند می خرند؟
پول پیش خانه مانده!
می دانم، می دانم.
آسمان آبی است. بهار است. درختان سبز شده اند. سر از پنجره بیرون کردن و هوای بهاری را با لبخند نفس کشیدن و صدای خسرو شکیبایی را با لذت و چشمانی بسته در نشر افق بلعیدن را...
همه را می دانم.
می دانم تا همین چند دقیقه پیش من بودم و تو بودی و سیب و نگاه و همین چرت و پرت هایی که یک عده شکم سیر خوشی زیر دل زده توی کتاب ها می نویسند اما...
پول پیش خانه مانده!
راستی هنوز آن قاب خاتم کاری شده را که در آن روزهای بی خبری به تو دادم داری؟ مطمئنم خیلی می ارزد. آن موقع هم گران خریدمش. بر و بر نگاهم نکن.
برو از دیوار بکنش!
نسخه ی مادر را هم که هنوز نپیچیده ام.
نگاهی به صندوقچه ی عزیزکرده ی "مامان جونت" بینداز. آن پارچه های ابریشمی را یادت می آید؟
نه؟
فکر کن. فکر کن.
همان روز...همان روز که باران می آمد، دم عید بود و تمام لباس های گرم خانه روی بند رخت بود و هردو خیس به خانه تان رسیدیم را می گویم. همان روز که معلوم نبود به کدام دلیل بچه گانه ای مدام از ته دل و کرکر می خندیدیم!
همان روز که مجبورم کردی با زیرپیراهنی نازک و خیس و لپ هایی گل انداخته از شرم وسط اتاق بایستم و دستانم را در هوا بگیریم. یادت آمد؟ مثل مالیخولیایی ها شده بودی. دورم می چرخیدی و آن پارچه های ابریشمی گران را روی زیر پیراهنی خیسم می پیچیدی.
توئه بی عقل!
دور من می دویدی و با ذوقی که گاوها موقع چرا در زمینی پر از علف های تازه دارند آن پارچه های نرم قیمتی را دور بدنم قاب می گرفتی.
هنوز که ایستادی؟ چرا خشکت زده؟ مگر جن دیدی؟
برو پارچه ها را بیاور. مراقب باش مادرت نبیند. بالاخره آبرو دارم.
قبض اب و گاز هم که هنوز مانده. باید دیگر 2 3 تا از این قاب های بابا را بفروشم...
می خواهمشان چه کار؟
پول پیش خانه مانده!
مرگ بر خود سانسوری...